bl7

روایتی شنیدنی از
عيون اخبار الرضا: محمّد بن داود گفت من و برادرم خدمت حضرت رضا عليه السّلام بوديم يكنفر آمد و خبر آورد كه محمّد بن جعفر بحالت احتضار درآمده و چانه‏اش بند شده حضرت رضا حركت كرد ما هم در خدمت ايشان رفتيم ديديم چانه‏اش قفل شده. اسحاق بن جعفر و فرزندش با گروهى از آل ابى طالب گريه ميكردند.

حضرت رضا عليه السّلام بالاى سرش نشست نگاهى بچهره او افكنده لبخندى زد.

كسانى كه حضور داشتند از لبخند حضرت رضا ناراحت شدند بعضى گفتند خنده او از روى سرزنش براى عمويش است . امام عليه السّلام خارج شد تا در مسجد نماز بخواند عرض كرديم آقا فدايت شويم در باره شما كسانى كه حضور داشتند موقعى كه حضور داشتند موقعى كه خنديدید حرف زدند. حضرت رضا فرمود من تعجب ميكردم از گريه اسحاق بخدا قسم او قبل از محمّد از دنيا خواهد رفت و محمّد بر جنازه او گريه خواهد كرد .

راوى گفت محمّد خوب شد. ولى اسحاق از دنيا رفت.